سفارش تبلیغ
صبا


بی بال پریدن

گناتان یک شهید...

 

  گناهان یک شهید

   در تفحص شهدا ،دفتر چه یاداشت یک شهید شانزده ساله پیداشد که گناهان هر روزش رارآن یاداشت کرده بود.

   گناهان یک روز او عبارتند از:

   *سجده نماز ظهر طولانی نبود

   *زیاد خندیدم

  *هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد...


نوشته شده در سه شنبه 90/2/27ساعت 4:23 صبح توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

یا زهرا س

یا زهرا ما را دریاب...!

 

یادگاری از بچه های خادم الشهدای «شلمچه»

 

در ادامه مطلب

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 90/2/27ساعت 4:19 صبح توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

خدایا...

بی بال پریدن!!!؟؟؟

حقیقت‌ انتظار...

  یارمن‌ یوسف‌‌ نیا.اینجاکسی‌ یعقوب‌ نیست:

  لحضه‌ ‌ای چشمانشان ازدوریت‌ مرطوب‌ نیست

  ای‌ گل‌ زیبای‌ من‌ .‌ از‌ غربتت‌ ‌ اشکی‌‌  نریز‌

  نازنین‌ انجا‌ خداهم‌ پیششان‌ مهبوب‌ نیست‌

  گرچه‌ درهرجمعه‌ ای‌ زیبا‌ دعایت‌ می‌ کنند‌

  بهترینم‌ این‌ دعاها‌ جنسشان‌ مرغوب‌ نیست‌ ...

  برای‌ فرج‌ مولایمان‌ بااخلاص‌ دعا‌ کنیم...‌

برای فرج مولایمان با اخلاص دعا کنیم...

 منتظران مهدی (عج)!

مواظب باشیم؛

حسین را منتظرانش کشتند?!

 

نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 7:58 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

درس عشق

درس‌ عشق... «آیت‌ الله بهجت»

   در‌ خلوت مان‌ با‌ خدا/تضرعا‌ت‌ مان/توبه‌ مان/نماز‌ های‌ مان/عبادات‌ مان.مخصوصاََ

  دعای‌ شریف‌(عظم‌ البلاء‌ وبرح‌ الخفاء)رابخوانیم:از‌خدا‌ بخواهیم‌ برساند‌ صاحب‌ کاررا‌:

  بااوباشیم‌.حالا‌ اگر‌ رساند:رساند!‌ اگر‌ نرساند‌ دورنرویم‌‌ ،از‌ کناراودور‌ نرویم،‌ او‌ می‌ بیند‌

  ،اومی‌ داند‌ حرف‌ هایی‌ که‌ ما‌ به‌ هم‌ دیگر‌ می‌ زنیم‌.او‌ عین‌ الله‌ الناظره[است] اوجلوتر‌

  از‌ ما‌ ها‌ میشنود‌ حرف‌ ما‌ را‌؛ بلکه‌ خودمان‌ که‌ حرف‌ می‌ زنیم‌ این‌ صدا‌ از‌ لب‌ می‌ آید‌ به‌

  گوش،،فاصله‌ ای‌ دارد،او‌ جلوتر‌ از‌ این‌‌فاصله‌ حرف‌ خودمان‌ را‌‌می‌ شنود‌،از‌ خدمان،کلام‌

                      خودمان‌ا‌‌ر؛آن‌ وقت‌ ما‌ می‌‌توانیم‌‌کاری‌ بکنیم‌‌‌ که‌ او‌‌نفهمد؟؟!

                          می‌ توانیم‌ کاری‌ بکنیم‌ که‌ او‌ نداند؟؟!«آیت‌ الله بهجت»‌

 


نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 7:27 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

معرفت...!!!


نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 6:56 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

ستاره ها

شادی روح شهدا صلوات...

شهید محمد رضا تورجی زاده

 شهید محمد رضا تورجی زاده...

 

 

ایشون شهیدی هستند که وقتی تو حرم امام رضا به آقا امام رضا سلام دادن جواب سلامشون را شنیدند

ایشون شهیدی هستند که اگه جوانی ناخواسته راهش به گلستان شهدا برسه یکی از شهدایی که بی اختیار سر قبرش میرسه و فاتحه ای نثارش میکنه این شهیده چه قدر جوان هایی که خواب ایشون را دیدند و از شهرهای مختلف به دیدن این شهید آمده اند

آخه خود شهید گفته بود نمی خواهم گمنام باشم دوست دارم جوان ها به دیدنم بیایند و برایم فاتحه بخونند

یکی از هم رزمان و دوستانشان می گفت حجره ای داشتم نزدیک حجره آیت الله جوادی آملی وایشان از آنجا گذر میکرد روزی نوار دعای کمیل شهید تورجی را گوش می کردم که آقای جوادی آملی وارد حجره شدند و پرسیدن این صدای کیه ایشون سوخته اند گفتم صدای یک شهیده گفتند نه شهید نیستند سوخته اند

مادر شهید می گفت محمد  با بچه های دیگم فرق داشت خیلی خوش اخلاق بود به مداحی علاقمند بود و تو دل همه جا داشت

شهید تورجی یکی از فرماندهان لشکر 14امام حسین-علیه السلام- ومداح اهل البیت بودند و هم اکنون در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شده اند

اگه بری سر مزارش روی قبرش نوشته شده یازهرا قبر های دیگه ای هم هست که یا زهرا روی آنها نوشته شده آخه خود شهید گفته بود رو قبرم یازهرا بنویسید به هم رزمانشان هم گفته بودند. قبر های دیگه ای که یازهرا روی شان نوشته شده قبور هم رزمان ایشان است

در جبهه خمپاره ای تو سنگرش می خوره وایشان مجروح میشه هم رزمای محمد مییاند می بینند ظاهرا چیزی نیست ولی وقتی او را به پشت بر می گردانند متوجه می شوند محمد از

ناحیه پهلوی چپ و بازوی راست جراحات عمیق برداشته.

بله محمد مثل مادر شهیدان در راه بیمارستان از این دنیا پر می کشه...

هیهات،مصیبتی است تنها ماندن           هنگام رحیل همرهان جا ماندن

سخت است زمان حجرت هم قفسان        مبهوت قفس شدن ز ره وا ماندن

در چون چرای حسرت هستی تا چند        تا چند اسیر خود سری ها ماندن

در حسرت پر کشیدن از دام وجود         ماندیم و نبود در خور ما  ماندن 

مشتاق رحیل وبال وپرسوخته ایم          سخت است در این سرا خدایا ماندن

                شاعر:شهید محمد رضا تورجی زاده

 اگه گذرتان به گلستان شهدای اصفهان رسید سر مزار محمد هم بروید و فاتحه ای بخوانید...   


نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 6:22 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

  

عصرجمعه دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسم

 

عصرجمعه دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسم

    که چراعشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟

    چرالحظه باران نرسیده است؟...وهرکسی که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،

    به ایمان نرسیده است.وغم عشق به پایان نرسیده است.

    بگو حافظ دل خسته زشیرازبیایدبنویسدکه هنوزم که هنوزاست،

    چرایوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

    چراکلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

    دل عشق ترک خورد،گل زخم نمک خورد،زمین مرد،

    خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودرحسرت یک پلک نگاه است.

    ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی؛

    برسد کاش صدایم به صدایی...

    عصراین جمعه دلگیر وجود توکناردل هربیدل آشفته شود حس، توکجایی گل نرگس؟

    به خداآه نفس های غریب توکه آغشته به حزنی است زجنس غم وماتم،

    زده آتش به دل عالم وآدم

    مگراین روز وشب رنگ شفق یافته درسوگ کدامین غم عظمی

     به تنت رخت عزاکرده ای ای عشق مجسم که به جای نم شبنم

    بچکدخون جگردم به دم از عمق نگاهت

   نکندبازشده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

    به فدای نخ آن شال سیاهت

     به فدای رخت ای ماه بیا،صاحب این بیرق واین پرچم واین مجلس واین روضه واین بزم تویی؛

    آجرک الله،عزیزدو جهان یوسف درچاه،دلم سوخته ازآه نفس های غریبت

    دل من بال کبوترشده،خاکسترپرپرشده،

    همراه نسیم سحری روی به فطرس معراج نفس گشته هوایی وسپس رفته به اقلیم رهایی

    به همان صحن وسرایی که شما زائرآنی

    وخلاصه شود آیاکه مرا نیزبه همراه خودت زیر رکابت ببری

    تابشوم کرب وبلایی؛ به خدا درهوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

    نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،

     همه گویندبه انگشت اشاره:مگراین عاشق بیچاره ی دلداده ی دل سوخته ارباب ندارد؟

     توکجایی؟توکجایی شده ام بازهوایی...گریه کن گریه وخون گریه کن آری که هرآن مرثیه را خلق شنیده ست

     شمادیده ای آن راواگرطاقتتان هست کنون من نفسی روضه مقتل بنویسم؛

     وخودت نیز مددکن که قلم درکف من همچوعصا درکف موسی بشود

     چون تپش موج مصیبات بلنداست.به گستردگی ساحل نیل بلند است.

     ...واین بحرطویل است وببخشیداگراین مخمل خون برتن تبدارحروف است

     که این روضه ی مکشوف لهوف است.

    عطش برلب عطشان لغات است وصدای تپش سطربه سطرش همگی موج مزن آب فرات است.

 


نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 5:23 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

 

  یادش به خیر

 سینه ام یا رب نمی سوزد چرا  لذت سوز و دعا یادش بخیر
جبهه لبخندش میان اشک بود خنده های بچه ها یادش بخیر

صوت زیبای اذان بچه ها رفته آن حال و هوا یادش بخیر
در بیابان روی خاک قبر ها ذاکرین خوش صدا یادش بخیر
چادر پاره ز ترکش ها چه شد خانه آل عبا یادش بخیر
صبح حمله دور قبر هر شهید یاد خاک مجتبی یادش بخیر
دست زهرا(س) دست عباس (ع)و علی(ع) می گرفت دست مرا یادش بخیر
از شلمچه بوی خون می شد بلند دومین کرب و بلا یادش بخیر
بوی فکه بوی نهر علقمه دشت عباس آن سرا یادش بخیر
نور اخلاص و عمل را داشتیم رمز و راز آن بقا یادش بخیر
رد اشکم می نوشت بر گونه ام یا ابا صالح(عج) بیا یادش بخیر
صاحبم بر روی سربندم نوشت می شوی آخر فدا یادش بخیر
شد نصیبم خون دلها جای خونشور و حال این گدا یادش بخیر...

شادی روح شهدا صلوات...

 


نوشته شده در جمعه 90/2/23ساعت 3:1 عصر توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |

در آستانه دنیا وبهشت ...

 

عشق یعنی گم شدن پیدا شدن...

  برادر کجا می روی ؟
  گفت:جبهه
  پرسیدم:جبهه کجاست؟
  گفت:جائی که عاشقان جمعند .
  گفتم:عاشق کیست؟
  گفت:کسی که رفتن را انتخاب می کند تا دیگران بمانند و  می سوزد تا شمع محفل دیگران باشد .
  پرسیدم: آنجا چگونه جایی است؟
  گفت جایی که معجزه ها می بینی آنجا که اشگهایت ناخود آگاه سرازیر می شوند . جایی که شبها بیدار می مانی وآرزویت شهادت است و لقای یار
   جایی که عاشق پرواز می کند .
  پرسیدم :پرواز دیگر چیست ؟
  گفت :پرواز حرکت آسمانی عاشقی است که به سوی معبودش می شتابد .
  گفتم آیا پرواز آسان است ؟
  گفت : اگر خودخواهی آری
  گفتم : چگونه ؟
  گفت : شب مخواب ، اشک بریز ، ضجه زن ، ناله کن تا قلبت را از سیاهی ها پاک کنی .
  گفتم : با چه ؟

       گفت : ایمان ، ایمان و رفت ...

   ؟؟؟

  ؟!؟                             !

گلی گم کرده ام...

خدا...

بی قرارم...

بی قرار بی قرارم به خدا دیگر اشکی ندارم و دیگر از غم انتظار نایی ندارم.
بی قرارم، منتظر لحظه دیدار با یارم و به جز ناله و غصه کاری ندارم.
کاش زودتر انتظار به سر آید و خورشید از پشت کوه ها بیرون آید.
لبخند شادی بر لبانم بنشیند و خوشبختی دنیا نصیبم شود.
کاش زودتر لحظه ای که سالها منتظر آن ماندم فرا رسد و دیگر هیچ غمی در دلم نباشد.
غمی دارم در دلم، غم دوری از یارم، غم دلتنگی و  انتظار.
بی قرارم، به خدا دیگر جانی ندارم …. بی قرارم به خدا دیگر راهی ندارم.
تنها راه این است که منتظر ماند! تا کی باید اسیر این عشق پر از تنهایی بود!
کاش زودتر همان لحظه رویایی فرا رسد، تا دیگر نه درد دوری در قلبم باشد و نه درد عاشقی.
کاش به جای اینکه ناله غم انگیز آواز عاشقی را گوش میدادم، ترانه عاشقانه یارم را برایش زمزمه میکردم.
سخت است اما روزگار غریبی است ای یار مهربانم.. باید تو نیز منتظر بمانی.
میدانم گونه ات از این درد انتظار خیس خیس است و  دیگر از صبر و حوصله خسته شده ای  و  بیقرار تر از منی پس به پایان راه بیندیش که بدون شک پایان راه زیباست، پایان راه همان به هم رسیدن ماست.
بی قرارم به خدا بیقرارتر از پرنده ای می باشم که در قفس زندگی اسیر است و انتظار پرواز در آسمان آبی را می کشد.
بی قرارم به خدا بی قرارتر از یک ماهی هستم که در تنگ اسیر است و منتظر روزی است که در دریای آبی وجودش شناور شود.
نمیخواهم از این انتظار پر پر شوم! نمیخواهم مثل غنچه ای باشم که انتظار میکشد گل شود و بعد از آنکه گل شد یا پر پر شود و یا از شاخه اش چیده شود.
میخواهم بعد از این انتظار تنها مرد خوشبخت روی زمین باشم، دوست دارم بعد از این انتظار سلطان بی چون و چرای سرزمین عشاق باشم. به امید سفر به سوی سرزمین خوشبختی ها منتظر می مانم چونکه دوستت دارم ای یاور همیشه مومن.


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/22ساعت 3:21 صبح توسط محمد سلیمانی نظرات ( ) |


Design By : Pars Skin




کد ماوس